خرید بک لینک
سلامحالتون چطوره؟ من هروقت به وبلاگم سر میزنم میرم تاریخ آخرین پستمو چک میکنم. آخرین پستم 8 آبان 98 بود و الان که دارم این پست رو مینوسم 19 شهریور 99 هست !بیش از 3 ماه از اتمام خدمتم گذشته.خدا رو شکر به خوبی و خوشی بعد از 21 ماه تموم شدفعلا کار خاصی ندارمچند ماهه که کل دنیا گرفتار این ویروس منحوس کرونا شده و باید ببینیم کی تصمیم میگیره بره ؟ خدا بهمون رحم کنه !وضعیت مملکت وحشتناکه و ما نمیدونیم از بیماری میمیریم یا بی پولی و بدبختی حرف خاصی دیگه ندارم و فقط اومدم اعلام حضور و وضعیت کنماگر عمری ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: چهارشنبه 8 مهر 1405 ساعت: 1:00

گاهی که از زندگی خسته میشم، میام و به این وبلاگ سر میزنم، خیلی وقته که خبری از داداشم نیست ولی خیالم راحته، تو جات خوبه با تموم سختیا، چون اجازه میدی نور به قلبت بتابهاینجا یعنی این وبلاگ داره میشه یه جای تاریخی، پر شده از تاریخ در زمان حاضر ۲۰ مرداد ۱۴۰۴گلی یه روز معمولی رو آغاز کرده، آقا و بچه ها خوابن اما من بیداربچه ها یعنی دخترم یاس که ان شاءالله پاییز میره کلاس اول و پسرم امیرعلی که ده ماهه شده ،زندگیم خیلی معمولی شده همونی که همش دوسش نداشتم مثله همه بودن، مثل همه روزم شروع کار میشه، مثلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: چهارشنبه 8 مهر 1405 ساعت: 1:00

سلامحالتون چطوره؟من هروقت به وبلاگم سر میزنم میرم تاریخ آخرین پستمو چک میکنم. آخرین پستم 8 آبان 98 بود و الان که دارم این پست رو مینوسم 19 شهریور 99 هست !بیش از 3 ماه از پایان خدمتم گذشته.خدا رو شکر به خوبی و خوشی بعد از 21 ماه تموم شدفعلا کار خاصی ندارمچند ماهه که کل دنیا گرفتار این ویروس منحوس کرونا شده و باید ببینیم کی تصمیم میگیره بره ؟ خدا بهمون رحم کنه !وضعیت مملکت وحشتناکه و ما نمیدونیم از بیماری میمیریم یا بی پولی و بدبختی حرف خاصی دیگه ندارم و فقط اومدم اعلام حضور و وضعیت کنماگر عمری باقی موند و این ویروس مارو نکشه و خدا هوامونو داشته باشه بازم یه مدت دیگه میام مینویسم از احوالاتم خدا رو هزار مرتبه شکر و خداوند نگهدارتون ( با اینکه میدونم کسی این پستارو نمیبینه  ) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 0:37

خدمت مقدس !سلام تصمیم گرفتم بعد فارغ التحصیلیم برم خدمت. دو ماه آموزشیو گذروندم و الان تو شهر خودم دارم مثه سگ 24 ساعته پست میدم الان قشنگ مشخصه که اعصاب ندارم یا واضح تر بگم؟ بزودی 24 ساله میشمو میرم تو 25 . هعادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: يکشنبه 27 بهمن 1398 ساعت: 19:31

سلامواقعا وبلاگ عجیبیه اتفاقی یادم افتاد به وبلاگ و اومدم بهش سر بزنم و تاریخ آخرین پست رو که دیدم بازم جا خوردمحدودا یک سال ازون پست گذشته! چرا انقد زمان داره زود میگإره ؟!خدمت رو دارم ادامه میدم و تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: يکشنبه 27 بهمن 1398 ساعت: 19:31

سلام و درود بعد از 8 ماه از پست قبلیم باز هم اومدم بنویسماز بچه ها مدت هاس&#ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: چهارشنبه 30 خرداد 1397 ساعت: 5:58

پس آدم از خدای خود کلماتی آموخت و خداوند توبه ی او را پذیرفت، زیرا خدا بسیار توبه پذیر و مهربان است.سوره ی بقره، آیه ی 37نمی توانستم حرف بزنم، نه با آدم ها، نه با دنیا، نه با درختان و باران که با تو نمی توانستم حرف بزنم.نه اینکه بلد نبودم،بلد بودم اما نمی توانستم چیزی بگویم. زندگی با تمام روزمرگی هایش مرا با خود برده بود. یادم رفته بود یادت باشم. وقتی درس می خواندم، وقتی از صدای باران شاد می شدم، وقتی بی دلیل دلم می گرفت، وقتی در خانه تنها بودم، حتی وقتی نماز می خواندم.یادم رفته بود چطور یادت باشم، نماز می خواندم اما حواسم پیش تو نبود. هی دور و دورتر می شدم از تو، از لبخندتو، از نگاه رنگین کمانی تو. هی غرق و غرق تر می شدم در زندگی، در کتاب هایم. هی نا امید می شدم بی اختیار. هی دلم میگرفت بی اختیار و احساس می کردم چیزی گم کرده ام.تو اما بودی. تمام روزهایی که من دور می شدم. تمام روزهایی که من غرق می شدم تو بودی. حتی دستم را هم گرفته بودی. که اگر نبودی و دستم را نمی گرفتی، نه فقط دست هایت که همه چیز را از دست می دادم. تو سکوت کرده بودی و بی صدا در کنارم حضور داشتی تا نگذاری خیلی دور شوم.یک جایی راه تمام شد. شاید هم من از رفتن خسته شده بودم. همان جایی که دیگر نتوانتستم دلی را شاد کنم و مشکل کسی را حل کنم. همان جایی که احساس کردم روزهای زیادی را بر باد داده ام، بدون اینکه با تو حادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:21

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید! وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می*کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می*دیدم. یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می*گفتم که در ذهنم چه می*گذرد. من طلاق می*خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی*رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟ از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می*کرد. می*دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی*اش آمده است. اما واقعاً نمی*توانستم جواب قانع*کننده*ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می*سوخت. با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می*تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه*ام را بردارد. نگاهی به برگه*ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه*ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی*توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:21

به نام خدا پیش از پست قبلیم، حدودا دو سالی میشد که پست نگذاشته بودم یه روز کاملا اتفاقی اومدم اون پست قبلی رو گذاشتم و یاد دوستان قدیمی کردم باورم نمیشد وقتی فهمیدم دقیقا همون ، روز عقد آوین بوده !!!!!!!!!!!!!!! یعنی از 365 روز سال،تقریبا بعد از 2 سال بیای تو وبلاگت پست بزاری و دلتنگ دوستان و یادشون رو زنده کنی و از سرنوشت شون خبر نداشته باشی، و بعدش بفهمی همون روزی که پست گذاشتی روز عقد آوین عزیادامه مطلب

برچسب: دنیای,شگفت,انگیز, نویسنده: امیر شریفی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:48

همیشه خسته از روزای برفی... عشق پریشون شده دو حرفی... گفته بودم اگه دلت گرفتس... کنج دلم جا واسه دلت هست... شایددلت خواست و باهات نیومد... یا شایدم دلت باهات نیومد... هر چی که بود بزار که گفته باشم... هر جا که هست دلت من باهاشم... عشق گذشته از پل... دشت پر از گلایول... گمشده دو حرفی ...خسته روز برفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 7:03

کاش آروم تر تایپ میکرد تا حداقل صدای دکمه های کیبوردش منو اذیت نمی کرد...اما اشکال نداره من سعی می کنم نادیده بگیرم و کار خودمو انجام بدم چقد خوبه که منم جسارتمو بخرج دادمو میخوام اینجا اعتراض و ناراحت شدنمو بنویسم، آخه همیشه اون شاکی هست و من متهم هیچ وقتم بلد نیستم درست و حسابی از خودم دفاع کنم و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 7:03

پس آدم از خدای خود کلماتی آموخت و خداوند توبه ی او را پذیرفت، زیرا خدا بسیار توبه پذیر و مهربان است. سوره ی بقره، آیه ی 37نمی توانستم حرف بزنم، نه با آدم ها، نه با دنیا، نه با درختان و باران که با تو نمی توانستم حرف بزنم.نه اینکه بلد نبودم،بلد بودم اما نمی توانستم چیزی بگویم. زندگی با تمام روزمرگی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 7:03

داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت.” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 7:03

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید! وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می*کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می*دیدم. یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 7:03

روزی به بیل گیتس گفتند : از تو ثروتمندتر هم هست؟ گفت: بله فقط یک نفر. چه کسی؟ سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشههای خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 7:03

صفحه بندی