گاهی که از زندگی خسته میشم، میام و به این وبلاگ سر میزنم، خیلی وقته که خبری از داداشم نیست ولی خیالم راحته، تو جات خوبه با تموم سختیا، چون اجازه میدی نور به قلبت بتابه
اینجا یعنی این وبلاگ داره میشه یه جای تاریخی، پر شده از تاریخ
در زمان حاضر ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
گلی یه روز معمولی رو آغاز کرده، آقا و بچه ها خوابن اما من بیدار
بچه ها یعنی دخترم یاس که ان شاءالله پاییز میره کلاس اول و پسرم امیرعلی که ده ماهه شده ،
زندگیم خیلی معمولی شده همونی که همش دوسش نداشتم مثله همه بودن، مثل همه روزم شروع کار میشه، مثله همه تموم میشه و این چیزی نیست که راضی نگهم داره ، یکمی همتم پایینه
الان تو این لحظه فقط یک چیز از خدا میخوام؛ نعمت حفظ قرآن رو بهم برگردون...
دو ماهه پیش مشهد بودیم یعنی همون روزی که جنگ شروع کار شد ما بی خبر از همه جا تو راهه مشهد بودیم
ترسی نداشتم تا روزی که مشهد رو زدن و ما تو حیاط حرم نماز میخوندیم، خدایی اصلا نفهمیدم چی خوندم ... خلاصه اونجا بود که فهمیدم چقدر ضعیفم، اونجا و تو اون لحظه به خاطر حفظ میخواستم برگردم نمیخواستم بمیرم چون یه کار انجام نشده داشتم....
برام دعا کنید....
برچسب:
نویسنده: امیر شریفی