بعده مدت ها که خیلی هم دلم میخواست که بیامو یه چیزی بنویسم، امشب یعنی یه جورایی صبح حس نوشتن اومد خداروشکر حالشم اومد...
امروز که یک شنبه 26.خرداد.92 هستش دقیقا 5 روز از جشن فارغ التحصیلی منو آوین میگذره...
شب جشن شب خوبی بود، برعکس اینکه من فک میکردم تو جشن از گریه نفسم بند بیاد اصلا اینطور نشد و من کلا میخندیدم و میدونستم که تو اون لحظه داغم و بعدش حس مخربی میاد سراغم و هرکار میکردم منی که اشکم همیشه لب مشکم بود شاید فقط یه قطره گریه از سر دلتنگی ریختم، اما آوین برعکس همیشه که به زور قطره ای اشک میریخت گریه ای از ته دل کرد...
خلاصه که هرجوری بود به هر خوبی و بدی ، تلخی و شیرینی گذشت و خاطراتش واسه ما موند که همین وبلاگ هم بازمانده ای از خاطرات همان دوران شیرین هست و هزاران خاطره ی دیگه...
خوب من کاش از این فاصله حس میکردی
لحظه هایم همه از غیبت تو دلگیرند...
تقدیم به آوین جونم
برچسب:
نویسنده: امیر شریفی