خرید بک لینک
به نام خدا

نمیدونم از چی و کجا شروع کنم؟ از کی شروع کنم

6 سال پیش (تاریخ نگارش این متن) تو بهمن 90 این وبلاگ رو به همراه دو نفر از دوستان ساختیم

آوین و رژینا. البته خب اسم ها مستعار بودن

هدفمون از ساخت این وبلاگ ثبت خاطره هامون بود. اتفاقات روزمره و خاطراتی که اون دوران برامون میساخت!

آشنایی ما برمیگرده به زمانی که ما به صورت اتفاقی تو یه چت روم همدیگه رو شناختیم :)

هنوز یادمه چت روم ارداپ و روم بوشهر که من تنها تو اون روم بودم. یهو یکی وارد شد و چند نفر دیگه اومدن

یکیشون پرسید چند سالتونه. منم سنمو گفتم. 16 سالم بود اون موقع

اومد خصوصی و گفت واقعا 16 سالته ؟!! گفتم آره

خیلی از مکالمه هامون چیزی تو ذهنم نیست. دوتا دختر تو خوابگاه هم اتاقی بودن که از قضا رژینا و آوین بودن که باهاشون آشنا شدم.

بعد ها ارتباط مون به یاهو کشیده شد. مسنجر یاهو که همیشه حسرتشو میخورم که چرا واسه همیشه تعطیل شد

گذشت و گذشت و گذشت تا زمانی که آوین تصمیم گرفت واسه همیشه بره و دیگه چت نکنیم.

اون حسه خواهر برادری که همه درد و دل ها بینمون رد و بدل میشد دیگه داشت پرپر میشد. مدتی ارتباط نداشتیم ولی نشد. بعد ها دوباره با هم ارتباط گرفتیم و مدتی چت کردنمون به واتس اپ هم کشیده شد

ولی برای دومین بار و آخرین بار آوین تصمیمشو گرفت و واسه همیشه رفت. برای خود منم سخت بود. به هر سال یکی 2 سالی میگذشت و یهو جدا شدن سخت بود. اون وابستگی پیش اومده بود.

به تصمیم آوین احترام گذاشتم و بهش حق دادم. دیگه هیچوقت چت نکردیم

الان که دارم این متنو مینویسم 8 تیر 96 هست. 4 سال از آخرین پستی که تو این وبلاگ گذاشته شده بود گذشنه !

من 6 سال بزرگتر شدم و در آستانه 22 سالگیم و اونا هم 6 سال پخته تر شدن!

آخرین بار پارسال از طریق ایمیل جویای حال آوین شدم. حافظ قرآن شده بود و راه با خدا بودن رو انتخاب کرد. عجب انتخابی! براش خوشحال بودم. خیلی بهتر ازمن خدا هواشو داره.

تا پارسال هنوز ازدواج نکرده بود امیدوارم تا الان مزدوج شده باشه

قرار شده بود آوین هر وقت بخواد مزدوج شه بهم خبر بده!

بگذریم

یادش بخیر و صد حیف

الان که فکرشو میکنم میبینم ما اون موقع چه کار خوبی کردیم این وبلاگ رو ساختیم. اونم واسه ثبت خاطرات مون. الان بعد از سال ها میام و پست های قدیمی رو میخونم. خیلی از خاطراتی که حتی یه ذرشم یادم نبود! رو اینجا دیدم!

و حتی آوینی که هیچ اثری از مطالب و نوشته هاش تو وبلاگ پیدا نشد!!! به هر حال دلیل داشته واسه پاک کردنشون

الانو که میبینم همه آدما غرق شدن تو یه وسیله به اسم موبایل از جمله خودم، این مجازی حال همه رو خراب کرده. روح خیلیا رو کثیف کرده! و من چه خوش شانس بودم که قدیم ترها زیاد پای گوشی و این مسائل نبودیم. حداقل یکم زندگی کردیم. به قولی شاید ماها آخرین نسلی بودیم که یکم بچگی کردیم

از رژینا هیچ خبری ندارم امیدوارم حالش خوب باشه و زندگی بر وفق مرادش.دوست دارم بتونم ازش خبر داشته باشم

اون دوران رو خیلی دوست داشتم. شاید حتی آشنایی من با آوین خواست خدا بود. فک نمیکردم مشکلی که مادرم داشت رو کسی داشته باشه اما در کمال ناباوری آوین هم مادرش همینگونه بود!!

واقعا زیاد کمکم کرد. یکی از کسانی که تو شکل گیری زندگیم و حتی تصمیمات مهمم نقش داشت.

یجورایی بهش مدیونم. تو اوج بی کسی بخاطر مشکلات خانوادگی خیلی افسرده بودم ولی این آوین بود که درد و دلای منو گوش میکرد. راهنمایی میکرد و کلی نصیحت میکرد

البته اون موقع یکم شیطون بودم خیلی اذیتش میکردم

این سرگذشت ما بود!

به هر حال اون دوران تموم شد و ما داریم زندگی رو میگذرونیم. من به زودی لیسانسمو میگیرم و میرم خدمت مقدس !

دوس دارم آوین حداقل تو این وبلاگ دوباره شروع به نوشتن کنه ولی فکر نمیکنم چنین اتفاقی بیفته!

خداحافظی سخته. نمیدونم بار بعدی کی قراره دوباره بیام مطلب بنویسم! شاید 2 3 سال بعد! خدا چه میداند

واقعا نمیدونم کسی مثل من از اون دوران هست که وبلاگ نویسی میکرد و الان کنار گذاشته باشه، اینجارو پیدا کنه و نظرشو بنویسه؟؟

اگر عمری بود بازم مینویسم

یا علی

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 7:03

صفحه بندی